X
تبلیغات
گل همیشه بهار
تاريخ : چهارشنبه یکم خرداد 1392 | 12:42 | نویسنده : پری وبیتا

باز باران بی ترانه
باز باران با تمام بی کسی‌های شبانه
می‌خورد بر مرد تنها
می‌چکد بر فرش خانه
باز می‌آید صدای چک چک غم
باز ماتم
من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی‌دانم، نمی‌فهمم
کجای قطره‌های بی کسی زیباست؟
نمی‌فهمم، چرا مردم نمی‌فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می‌لرزد
کجای ذلتش زیباست؟
نمی‌فهمم
کجای اشک یک بابا
که سقفی از گل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسر و پروانه‌های مرده‌اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد؟
نمی‌دانم
نمی‌دانم چرا مردم نمی‌دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دل‌هاست
کجای مرگ ما زیباست؟
نمی‌فهمم
یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مُرد
کودکی ده ساله بودم
می‌دویدم زیر باران، از برای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه‌های پست شهر آرام جان می‌داد
فقط من بودم و باران و گل‌های خیابان بود
نمی‌دانم
کجای این لجن زیباست؟
بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا
که باران هست زیبا، از برای مردم زیبای بالادست
و آن باران که عشق دارد، فقط جاری ست بر عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد...


پری



تاريخ : سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392 | 15:9 | نویسنده : پری وبیتا
باز باران بی ترانه
باز باران با تمام بی کسی‌های شبانه
می‌خورد بر مرد تنها
می‌چکد بر فرش خانه
باز می‌آید صدای چک چک غم
باز ماتم
من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی‌دانم، نمی‌فهمم
کجای قطره‌های بی کسی زیباست؟
نمی‌فهمم، چرا مردم نمی‌فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می‌لرزد
کجای ذلتش زیباست؟
نمی‌فهمم
کجای اشک یک بابا
که سقفی از گل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسر و پروانه‌های مرده‌اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد؟
نمی‌دانم
نمی‌دانم چرا مردم نمی‌دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دل‌هاست
کجای مرگ ما زیباست؟
نمی‌فهمم
یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مُرد
کودکی ده ساله بودم
می‌دویدم زیر باران، از برای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه‌های پست شهر آرام جان می‌داد
فقط من بودم و باران و گل‌های خیابان بود
نمی‌دانم
کجای این لجن زیباست؟
بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا
که باران هست زیبا، از برای مردم زیبای بالادست
و آن باران که عشق دارد، فقط جاری ست بر عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد...


پری



تاريخ : سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392 | 15:2 | نویسنده : پری وبیتا

چرا از مرگ می ترسید
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
مپندارید بوم نا امیدی باز
به بام خاطر من می کند پرواز
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است...
بهشت جاودان آن جاست
جهان آنجا و جان آنجاست...
نه فریادی نه آهنگی نه آوایی
نه دیروزی نه امروزی نه فردایی
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دوران که آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران که هر جا هر که را زر در ترازو
، زور در بازوست
جهان را دست این نامردم صدرنگ بسپارید
که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید
چرا از مرگ می ترسید؟!

پری

 



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 | 10:43 | نویسنده : پری وبیتا
آدمکای برفی...آرومتربخندین...
ستاره های روشن...چشماتونوببندین...
یواش یواش ببارین...ای قطره های بارون...
لیلای من توخوابه...کناربیدمجنون...
نگویه وقت که دستات...قلبموبردن ازیاد...
کجارفتی عزیزم؟...دلت منونمی خواد؟...
تنهای تنهاموندم...نمونده دیگه حرفی...
رفیق غصه هامن...آدمکای برفی........................

 

پری



تاريخ : جمعه بیست و سوم فروردین 1392 | 11:22 | نویسنده : پری وبیتا
برغبارشیشه ها دست مکش...
لمس نکن...
نگاه نکن...
نفس نکش...
سرت راپایین بینداز وبرو...
نکنداحساس لمست...
خاطره ی نگاهت...
وهرم نفسهایت را...
پنجره ای به خاطربسپارد...
نکندخاطره ای ماندو...
پدیدارشوداحساسی...
بین تو...غبار...وشیشه های پنجره...
وپس ازرفتنت...
نکندلمس کند...
شیشه احساسی را...
ازهرم نفسهای تو...
وبه یادش ماندکه روزی...
غباری بوده و...
نفسهای تو و...
جای انگشتانت...

 

پری



تاريخ : یکشنبه هجدهم فروردین 1392 | 14:9 | نویسنده : پری وبیتا
یه سری دخترا هستن
فقط تیپ مشکی میزنن
عطر خاص میزنن

بیشتر وقتا بی هدف ساعت ها تو پیاده رو قدم میزنن
بی توجه به اطراف و حرفا و نگاه های مردم رو نیمکت پارک پشت سر هم سیگار دود میکنن
آروم و شمرده حرف میزنن
تو جمع اروم میشینن و فقط گوش میدن
این دخترا از اول اینطوری نبودن
اینا یه زمانی خیلی شیطون بودن
عاشق پاشنه بلند و رقص بودن
تو جشنا بهترین رقاص بودند
شیطون و پرهیجان بودند
این دخترا یه روز یکی اومد تو زندگیشون اینقد قشنگ کرد زندگیشون رو و از اعتمادشون بدترین سواستفاده رو کرد و رفت
این دخترا خیلی خاصن دیگه هیچ چیزی رو قبول ندارن
سعی نکن به دنیاشون وارد بشی
اینا هیچ کس رو به دنیای جدیدشون راه نمیدن
این دخترا سرسخت ترین ادمای دنیان



بیتــــــــــــــــــــــــــا



تاريخ : شنبه دهم فروردین 1392 | 12:51 | نویسنده : پری وبیتا
یک‌دست می‌بارد
بر کومه‌های کاگلی و
    خانه‌های شیک و پیک شهر
باران
چیزی ازین تقسیم بندی‌ها نمی‌داند. بیتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا




تاريخ : پنجشنبه هشتم فروردین 1392 | 16:39 | نویسنده : پری وبیتا
آخ که چقد دلم میخواست...واسه یه بارم که شده...
همه ی جراتموجمع کنم...توچشات زل بزنم...
بغضموقورت بدم وبا عصبانیت بهت بگم:
ازت متنفرم.......
حیف که این بغض لعنتی نمی ذاره...



تاريخ : شنبه بیست و ششم اسفند 1391 | 17:3 | نویسنده : پری وبیتا


تاريخ : دوشنبه چهاردهم اسفند 1391 | 18:26 | نویسنده : پری وبیتا

کسی چه میداند امروز چندبار فروریختم؟

ازدیدن کسی که تنها لباسش شبیه توبود



تاريخ : شنبه دوازدهم اسفند 1391 | 15:59 | نویسنده : پری وبیتا
www.parsnaz.ir  عکس های غمگین از لحظات تنهایی

سراب رد پای تو
کجای جاده پیدا شد؟
کجادستاتوگم کردم؟
که پایان من اینجا شد...

کجای قصه خوابیدی؟
که من توگریه بیدارم
که هرشب هرم دستاتو
به آغوشم بدهکارم...

توبادلتنگی های من
توبا این جاده همدستی
تظاهرکن ازم دوری
تظاهرمیکنم هستی...

توآهنگ سکوت تو
به دنبال یه تسکینم
صدایی توجهانم نیست
فقط تصویر می بینم...

یه حسی ازتو درمن هست
که میدونم تورودارم
واسه برگشتنت هرشب
درارو باز میذارم...

.....................................................................................................................................
سراب ردپای تو
کجای جاده پیداشد؟؟؟
کجادستاتو گم کردم؟؟؟
که پایان من اینجاشد؟؟؟؟



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391 | 20:4 | نویسنده : پری وبیتا
امشب داشتم ماهی های آکواریوممونونیگامیکردم یه دیدم یهویکیشون یه گل مصنوعی که ازبین سنگای کف آکواریوم بیرون زده بودازجادرآوردوبردواسه اون یکی!با خودم گفتم:نکنه خبریه؟!
رفتم تقویمو نیگاکردم اماچیزی دست گیرم نشدچون هیچی توش نبودبعدم رفتم سراغ یادداشت های موبایلم دیدم توش نوشتم:۲۶بهمن ماه ولنتاینه!
چشمام چهارتاشد!ببین توروخدا شهوریه ماهی ازمن بیشتره!!!فقط من موندم اون ازکجا فهمیده بود فردا ولنتاینه؟؟!!
               

سلام دوستای نازم.ولنتاین همگی مبارک.فقط یادتون نره امشب همه ی اون دوستایی که دوستون دارن منتظرن.نکنه یه وقت یکیشون فراموش بشه ها!حتی اگه شده بایه اس ام اس بهشون یادآوری کنین دوسشون دارین.یادیه جمله افتادم که میگفت:
امروز رابرای بیان عشق به عزیزانتان غنیمت بشمارید.شایدفردا احساسی باشد اما...عزیزی نباشد...
راستی میخواستم ازطرف دخترعموم بیتا به خاطراین مدت طولانی که نیومده ازتون معذرت خواهی کنم.مطمئنم خودش خیلی دوس داشت با یه عالمه حرف قشنگ واسه ولنتاین بیادوآپ کنه امامن ازطرف اون اومدم درضمن از دوستای گلم سمیرا جون ورویا جون هم معذرت میخوام که نتونستم واسه آپ هاشون بیام.باورکنین وقت نمی کنم!اما به مناسبت فردا که ولنتاینه می خوام ازهمین جا به همه ی اونایی که منت میذارن ومیان ومنوقابل میدونن تشک کنم وبگم که همتونو دوس دارم...خیلیییی زیاد!
امیدوارم دوباره زودبتونم بیام فراموشم نکنینا!

 پری



تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391 | 18:26 | نویسنده : پری وبیتا
چه سخت است وقتی ازبغض گلودرد میگیری و...
همه می گویند:
لباس گرم بپوش...

 

 

پری



تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 | 13:58 | نویسنده : پری وبیتا
عشق...
دروغی بودکه درتمام این سالهاباورش داشتم...
وچه تاوان سختی داشت...
همین یک اشتباه کوچک...

پری



تاريخ : شنبه بیست و پنجم آذر 1391 | 19:27 | نویسنده : پری وبیتا
دردیک پنجره راپنجره ها می فهمند...
معنی کورشدن راگره هامی فهمند...
سخت بالابروی ساده بیایی پایین...
قصه ی تلخ مراسرسره هامی فهمند...

پری



تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391 | 14:59 | نویسنده : پری وبیتا
روزهاپروخالی می شوند...
مثل فنجان های چای درکافه های بعدازظهر...اما...
هیچ اتفاق خاصی نمی افتد...
اینکه مثلن توناگهان...
درآنسوی میزنشسته باشی...

پری



تاريخ : پنجشنبه شانزدهم آذر 1391 | 10:52 | نویسنده : پری وبیتا

ای آتش باریده در خونم!

هر بار از لب‌های تو ممنون بارانم

هر بار از باران لب‌های تو ممنونم.

::

ببار بر من ازین بیش

که من توقع رنگین کمان شدن دارم.

::

تو اینجا نیستی و من

برای نیمکت‌ها قصه می‌گویم.

::

تمام سرزمین‌های من اشغال است

دلم آواره طرز نگاه توست

مرا آزاد کن ای عشق!

::
ابر از پنجره‌های می‌گذرد

یاد لب‌های مِه آلود تو

در موسم پاییز بخیر!

::

گریبان را که بگشایی

اجابت می‌شود دستم.

هوای چیرن ماه است در باران پاییزی.

::

از کوه پایین می‌روم کم کم

بر قله، ابری گرم نجوا بود.

از جیب‌هایم بوی باران تو می‌آید.

::

خلوتی کجاست

تا کنار گوش تو

شعر و بوسه‌ام یکی شود.

::

هر صبح، آفتاب

هر صبح، یاد تو...

::

یاس‌ها امروز

خیس باران سحرگاهی؛

گونه‌های نازکت را سخت دلتنگم.

بیتـــــــــــــــــــــــــــــــا



تاريخ : پنجشنبه نهم آذر 1391 | 15:25 | نویسنده : پری وبیتا
به خیالی که توهستی
یه روزی میای دوباره
میگذرونم لحظه هارو
توشبای بی ستاره
انتظارتورودیدن
محوه توغبارهق هق
وقتی دلشوره ی چشمات
میشه بدترین دقایق
یه طرف دلم میگه یه روز
میشی آرامش خونه م
یه طرف میگه تورفتی
من بایدتنهابمونم
ازشمارناخوشی هام
ازغروب آرزوهام
حس کن این باورخیسو
جزتوهیشکی رونمی خوام
داشتنت محاله شاید
حق قلب من شکسته
شایدم سهم من ازتو
یه نگاهه ودربسته...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فایده ش چیه؟وقتی یه تصوربیشترنیست؟وقتی داشتنت فقط درحدیه خیاله؟...
اینکه خیال کنم توهستی...فایده ش چیه؟
داشتنت درحدهمون یه خیال...می مونه...برای هیشه...

 

پری



تاريخ : چهارشنبه هشتم آذر 1391 | 18:28 | نویسنده : پری وبیتا

و هر روز او متولد میشود؛

عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ... و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...! و این, رنج است , دکتر علی شریعتی

-----------------------------------------------------------

زن عشق می کارد و کینه درو می کند... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر... می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی .... برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی ... در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ... او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی...او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد .... او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر .....

دکتر علی شریعتی

                                                                                                                بیتـــــــــــــــــــــــا



تاريخ : پنجشنبه دوم آذر 1391 | 10:51 | نویسنده : پری وبیتا
بازهم قدم برمی دارم...
نمی دانم به کجامی خواهم بروم...
هدفم مشخص نیست...حتی مقصدم...
به راستی کجامی روم؟انتهای جاده ای که درآن گام برمی دارم کجاست؟
این جاده کی مرابه شب خواهدفروخت وکی ستارگان به ظاهرزیبا،به شکل موجوداتی غول آسامراخواهندبلعید؟...
چه وقت خورشیدباحرارت عظیمش تن نحیفم رامی سوزاندوچه زمان ماه خاموش می شودتامرادرتاریکی شب غرق کند؟
چه کسی می داند؟شاید...
شایدفردایی هم باشد...
فردایی که مرا ازچنگ شب،ازخشم ستارگان وسوزندگی خورشیدرهاسازد...
به راستی فرداهست؟چه کسی می داند؟شاید...
شایدفردای من زیباترازامروزی باشدکه در روشنی تاریکش غرق شدم...
شایدفردایی باشدکه دیگردرآن گلهابوی تعفن ندهند...
فردایی که خورشیدخودش رابه خواب نزند وکوه هابلندی اشان رابه رخ کوتاهی من نکشند...
چه کسی می داند؟
شایدفردایی که درانتظارمن است ومن هم درانتظاراو...بزرگترازامروزی باشدکه تمام اندازه اش دریک قوطی کبریت خلاصه می شد...
شایدفرداجای این سکوت گوش خراش امروزرا...نفس های بادگرفت...
شایدنفس های گرم باد...قندیل های زردنورخورشیدراکه مدت هاست ازسقف آسمان آویزان است...
آب کند...
شایدفردایی که در راه است صدای پای کسی رابه گوش من برساند...
صدای پایی که سالهاست منتظرش هستم...
اگرنبینمش مهم نیست...من به همین صدای لرزیدن جاده،روشن شدن شب،شکوه ستارگان ودرخشانی خورشیدکه نشان ازآمدنش دارند...قانعم...
تنهاشنیدن صدای پایش برایم کافیست...ازشکوه وعظمت فردایی که در راه است...همین رامی خواهم...
چطوربه دنیاثابت کنم توقع زیادی نیست؟...


پری



تاريخ : سه شنبه سی ام آبان 1391 | 19:5 | نویسنده : پری وبیتا

ای ساربان آهسته ران آرام جان گم کرده ام

آخر شده ماه حسین من میزبان گم کرده ام

 

در میکده بودم ولی بیرون شدم چون غافلین

ای وای ازین بی حاصلی عمر جوان گم کرده ام

 

پایان رسد شام سیه آید حبیب من ز ره

اما خدا حالم ببین من مهربان گم کرده ام

 

ای وای ازین غوغای دل از دلبرم هستم خجل

وقت سفر ماندم به گل من کاروان گم کرده ام

 

نعمت فراوان دادی ام منت به سر بنهادی ام

اما ببین نامردی ام صاحب زمان گم کرده ام

 

من عبد کوی عشقم و من شاه را گم کرده ام

آقا تو را گم کرده ام مولا تو را گم کرده ام

 

بنوشتم این نامه چنین با خون دل ای مه جبین

اما ببین بخت مرا نامه رسان گم کرده ام

پری

 



تاريخ : سه شنبه سی ام آبان 1391 | 15:59 | نویسنده : پری وبیتا

در راه رسیدن به تو گیـرم که بمیـرم

اصـلاً به تــو افتاد مسیرم که بمیـرم

یک قطـره آبم که دراندیشه دریـــــا

افتادم و بایــــد بپذیرم که بمیــــــرم

یا چشم بپوش ازمن وازخویش برانم

یا تَنگ درآغوش بگیـرم که بمیـــــرم

این کوزه ترک خورد ، چه جای نگرانی است

من ساخته ازخاک کویـــــرم که بمیــرم

خاموش مکن آتــــش افروختـــــه ام را

بگـذاربمیـرم که بمیــرم که بمیــــــــرم . . .



تاريخ : دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 | 18:15 | نویسنده : پری وبیتا
 

گاهی دلت میخواد همه بغضهات از توی نگاهت خونده بشن...

میدونی که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری...

اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری یا جمله ای مثل: چیزی شده؟؟!!!

اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوت سر میکشی و با لبخندی سرد میگی: نه،هیچی

پری



تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391 | 18:11 | نویسنده : پری وبیتا
توعاشقی رواج داره
قانون قانون شکنی
به خاطرش هی خودتو
بایدبه اون رابزنی
یادت بره توسینه دل
یادت بره نفس داری
یه آدمی مث همه
که احتیاج به کس داری
قانون قانون شکنی
یعنی خودت منهای دل
ضرب بشی توی غصه ها
غم بشینه به جای دل
یعنی توبارونیه شب
پتری بشی روی سری
راحت وساده بتونی
ازآرزوهات بگذری
خسته نشی ازخاطرش
وقتی تورومی رنجونه
توابربشی وبباری
رنگین کمونت بمونه
توعاشقی رواج داره
قانون قانون شکنی
به خاطرش هی خودتو
بایدبه اون رابزنی...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آره.همیشه اینجوریه.توعاشقی همیشه بایدیه قانونیوبشکنی.قانون مداری وجودنداره وگرنه اونی که دوسش داری به همین راحتی به خودش اجازه نمیده ولت کنه وبره...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نفسم میگیرد...
درهوایی که نفس های تونیست...

پری



تاريخ : شنبه بیست و هفتم آبان 1391 | 14:5 | نویسنده : پری وبیتا
اشک ریختن

نیلوفرانه پیچیدبه دست وپای شعرم
یه لحظه شد دگرگون حال وهوای شعرم
ازتیره ی سیاهی ازبغض ناچکیده
یه تیکه مهربونی یه لکه ازسپیده
افتاده روی آینه تصویرتازه ی درد
دیگه نمیشه باشعر این عقده هارو واکرد
تاکی میون مرداب به گریه سرسپردن
تودست سردمرداب نیلوفرانه مردن
تاکی قراره ناله اشکی بشه روگونه
تاکی بایدبسوزه خشک وتر زمونه؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
واقعاتاکی؟تاکی قراره این زندگی لعنتی زجرمون بده؟کی میره وراحتمون میزاره؟؟؟
کی میدونه؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زندگی هنگامه فریادهاست...سرگذشتی درگذشت یادهاست...
زندگی تکرارجان فرسودن است...رنج ماتاوان انسان بودن است...

 

پری



تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 | 16:10 | نویسنده : پری وبیتا

باز هم ترانه های ناتمام

 سر گردان میان هوای پر باد و باران دلم

 چه می کند این پاییز با دلم!

 عجب حال و هوای عاشقانه ایست

 این روزهای خنک پاییزی

 نسیمی که زیر پوست صبح من می رقصد

 هر چند صبح تنهایی ست

 و آفتاب کوچک ظهرهایش

 با تمام نبودنت

 دلتنگی غروب غمناکش

 و سکوت دلگیر شب هایی که:

 جای خالی تو را در آغوش جستجو میکند

 و این پاییز چه می کند با دل من!

 یاد بارانی که روی پوست من و تو نم زد

 و ما گفتیم عشق را زیر باران دیدیم

 من به پاییز بودن تمام سال عادت کرده ام!

 اما به ندیدن تو...

 

                                                                                             پری



تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391 | 15:24 | نویسنده : پری وبیتا
سلام.اول ازهمه چی بگم که این پست یه پست اختصاصیه که تقدیمش کردم به یکی ازدوستای عزیزم به اسم ریحانه.ریحانه منوبه اسم مریم می شناسه واگه احیانا الان داره این مطالبومی خونه بدونه که من همون مریمم.من باراول که به وب ریحانه رفتم بعدازخوندن مطالبش خیلی گریه کردم چون خیلی غم انگیزبودن.دیگه به خودشو وحرفای بی امیدوغم انگیزشومطالب وبش عادت کرده بودم که چندوقت پیش وقتی به وبش رفتم دیدم وبش حذف شده و....
خلاصه خیلی واسش نارحت شدم والبته خیلی هم نگرانشم.شایدبه نظرمسخره بیادکه نگران کسی شدم که تاحالاتوزندگیم حتی یه بارم ندیدمش ولی عین واقعیته.من خیلی نگرانشم.اون از زندگی نا امیدشده بودمی ترسم خدای نکرده...
خب ازاین چیزابگذریم.این مطالبی روکه امروز می ذارم همشون مال وب ریحانه ست.ایناروبه خاطر ریحانه می ذارم که اگه یه روزی اتفاقی چشمش بهشون افتاد بدونه که چقد دلم واسه خودشوحرفاش تنگ شده.....

 

پست درادامه مطلب...



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه بیست و سوم آبان 1391 | 19:10 | نویسنده : پری وبیتا

مرد به خدا می گه: چرا زن رو زیبا آفریدی؟

خدا می گه: واسه اینکه تو دوستش داشته باشی!

دوباره می پرسه پس چرا ناقص العقله؟

خدا هم درجواب به این سوال احمقانه مرد پاسخ میده:

واسه این که تورو دوست داشته باشه!!!

....

lol

lol

                                                             بیتا




تاريخ : چهارشنبه هفدهم آبان 1391 | 14:21 | نویسنده : پری وبیتا
محوشدی توغبارومه
گم شدی ازنگاه من
توکه تموم عمرتو
سوختی با اشتباه من
ازشدت شرمندگی
سرموانداختم پایین
تاردبشی بهت بگم
منومی بخشی نازنین
اماتومحوی توغبار
انگارنبودی ازقرار
این رسم عاشقی نبود
تف به مرامت روزگار
روی طاقچه ی اتاقم
عکس ازتویادگاری
لحظه های مه گرفته
ازروزای بی قراری
باتوزیرلب می خونم
ازدلم که خیلی خونه
توهجوم این سیاهی
دوس نداره که بمونه
یادمه که وقت رفتن
باخودم اینومی گفتم
می شکنم شکسته می شم
بی توازنفس می افتم
توبی تفاوت ردشدی
دلت می خواست که بشکنم
بیاوخوب منوببین
طنابه دورگردنم
تومحوشدی توی غبار
انگارنبودی ازقرار
این رسم عاشقی نبود
تف به مرامت روزگار
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام.من دوباره اومدم.دیدین سرقولم موندم ودوباره زود آپ کردم؟!خب این چیزاروبی خیال!!!من این شعریوکه امروزگذاشتم می خوام تقدیم کنم به یکی ازبهترین دوستام به اسم نفس.دوستی که خیلی دوسش دارم وخودشم میدونه چقدربرام عزیزوباارزشه.واگه الان داره این مطلبومی خونه بهش میگم که:
خیلیییییییییییییییییییییییییییییی دوست دارم.

   

نفس جان امیدوارم که همیشه وهرجاکه هستی سالم وسلامت باشی وفراموشم نکنی.دوست دارم عزیزم.


خب دیگه همین.حرف دیگه ای ندارم.فقط اومدم این یه پستوبذارم که به نفس ثابت کنم چقدردوسش دارم وفراموشش نکردم.تا آپ بعدی بای

پری



تاريخ : دوشنبه پانزدهم آبان 1391 | 22:31 | نویسنده : پری وبیتا

باید برای روزهای بی تو فکری کرد

باید برای روزهای بی‌تو فکری کرد< نمی‌شود که به باران سلام هم نکنیم < ماه گاهی کاملاً هم ماه نیست < روح من یک معبر تاریک، چشم تو فانوس در فانوس < کتاب‌ها خوابند، و واژه‌ها بیدار < بوی آغوش تو دارد ماه < سراپا نگاهم < خدایا غرور مرا باز دریاب < درین غروب غریبانه دوستت دارم < اوقات من بی‌تو، اوراق اوراق است < باران کنار توست، و حسرت باران کنار من < با صد هزار پنجره هم وا نمی‌شوم < عشق دارد توی اوقاتم نمی‌بارد < در خواب‌هایم حاضری هر شب < درد می‌کند نبودنت < حس دلتنگی، از سر و کول اتاقم می‌رود بالا < من از دیوار می‌آیم < وقتی که دستت نیست، از دست باران نیز کاری بر نمی‌آید < ماه هم بی تو دلش می‌گیرد < می‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت یعنی.

 

 

                                                                                                                سیدعلی میرافضلی

بیتا):



  • هاست
  • سمفونی